توضیحات
داشتم خونریزی میکردم و در نیمهراه جهنم بودم که خدا فرشتهای برایم فرستاد.
او هیچ دلیلی نداشت که او را برای مردی مثل من بفرستد.
او آفتابی بود که در اکلیل صورتی پیچیده شده بود، با لمسی چنان لطیف که دردناک بود.
او هر چیزی بود که من هرگز نداشتم و لیاقتش را هم نداشتم.
زیر نور چراغ خیابان، آنقدر هذیانگو بودم که به او گفتم زیباست.
لعنتی، حتی وقتی از من خواست دوباره بگویم، خندیدم.
اما بعد چیز دیگری از من پرسید. چیزی که آخرین نفس را از ریههایم ربود.
میتوانی رازی را نگه داری؟
فرشتهای با یک گناه.
او باید اجازه میداد من بمیرم.
.png)
.png)
.png)





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.