توضیحات
بک سهی یک مدیر موفق جوان رسانههای اجتماعی در یک انتشارات است که شروع به مراجعه به روانپزشک میکند تا دربارهی – چه نامی برایش بگذاریم؟ – افسردگیاش صحبت کند؟ او دائماً احساس غمگینی، اضطراب و شک بیپایان به خود دارد، اما همچنین به شدت دیگران را قضاوت میکند. او احساساتش را در محل کار و با دوستانش به خوبی پنهان میکند و آرامشی را که سبک زندگیاش میطلبد، به نمایش میگذارد. این تلاش خستهکننده و طاقتفرسا است و او را از برقراری روابط عمیق بازمیدارد. این نمیتواند عادی باشد. اما اگر او اینقدر ناامید است، چرا همیشه میتواند هوس غذای خیابانی مورد علاقهاش را برآورده کند: کیک برنجی تند و داغ، توکبوکی؟ آیا زندگی فقط همین است؟
بک با ثبت گفتگوهایش با روانپزشک خود در یک دوره دوازده هفتهای و بسط هر جلسه با مقالات کوتاه تأملی خودش، شروع به باز کردن حلقههای بازخورد، واکنشهای ناگهانی و رفتارهای مضری میکند که او را در چرخه خودآزاری گرفتار کردهاند. «میخواهم بمیرم اما میخواهم توکبوکی بخورم» که بخشی خاطرات و بخشی کتاب خودیاری است، کتابی است که باید نزدیک نگه داشت و در زمانهای تاریکی به آن رجوع کرد. این کتاب برای هر کسی که تا به حال در ناامیدی روزمره خود احساس تنهایی یا بیعدالتی کرده است، جذاب خواهد بود.







نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.