توضیحات
آسیا
من نمیتوانم به خانوادهام برگردم.
من لایق آنها نیستم،
دیگر هرگز نمیتوانم یکی از آنها باشم.
خواهری که آنها میشناسند، دوست دارند و به یاد میآورند،
وجود ندارد.
دیگر نه.
تا اینکه او…
کسی که مرا پذیرفت،
مرا از شیاطینم شفا داد،
ترسهایم،
زخمهایم،
مرا تکه تکه،
دوباره سر هم کرد.
پاول
من به مردم نزدیک نمیشوم،
و قطعاً به کسی نیاز ندارم.
تا اینکه او…
حالا، او تمام چیزی است که میخواهم،
تمام چیزی که نیاز دارم.
آن موجود خودخواه درونم،
میخواهد او را بدزدد،
تماماً برای خودم.
اما او دیگر به من نیازی ندارد.
باید رهایش کنم،
بگذارم اوج بگیرد،
بالهایی را که به او کمک میکنند پرواز کند، نشکنم.
او مال من نیست که نگهش دارم.
که دوستش داشته باشم،
که داشته باشم.
آیا میتوانم به روح شکستهام یاد بدهم که بدون او زنده بماند؟

.png)
.png)





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.