توضیحات
خدایان هیولاهایی را به پنج پادشاهی فرستادند تا به فانیان یادآوری کنند که باید زانو بزنند.
من تمام عمرم را به زانو زدن گذراندهام—در برابر اراده آنها و اراده پدرم. به عنوان یک شاهزاده خانم، تنها وظیفه من پوشیدن تاج و اطاعت از پادشاه است.
من هرگز قرار نبود حکومت کنم. هرگز قرار نبود بجنگم. و هرگز قرار نبود دختری باشم که پیمانی باستانی را با خون خود مهر و موم کند.
اما آن روز سرنوشتساز که وارد اتاق تخت پدرم شدم، همه چیز تغییر کرد. روزی که یک شکارچی هیولای افسانهای به سواحل ما آمد. روزی که یک شاهزاده زندگی مرا تباه کرد.
حالا من در حال عبور از سرزمینهای خطرناک در کنار جنگجویی هستم که به همان اندازه که من از او متنفرم، او نیز از من متنفر است—مجبور به آیندهای که انتخاب نکردم و شوهری که به سختی میشناسم.
همه از من میخواهند چیزی باشم که نیستم—یک ملکه، یک جاسوس، یک قربانی.
اما اگر نقشی را که برایم انتخاب شده بود رد میکردم چه؟ اگر قوانین خودم را وضع میکردم چه؟ اگر در دست کم گرفته شدن قدرتی وجود داشت چه؟
و اگر—برای اولین بار—به دنبال آن میرفتم چه؟


.png)





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.